تبليغاتX
زخم دوست
درد دل
حرف حق

كفتر كشته پروندن نداره              رو خاك و خونا كشوندن نداره

كفتر كشته پروندن نداره              كتاب كهنه كه خوندن نداره

داره از تنهايي گريم ميگيره           توي اين شهر ديگه موندن نداره

كي ميشه كه منو تو                    ما بشيمو رها بشيم

مرغ پر بسته كه كشتن نداره         وقتي كشتيش ديگه گفتن نداره 

از يه در بچه تاريك و سياه             پاي ديوار قصه ديدن نداره

اگه تو باقچه فقط يه گل باشه        گل اون باقچه كه چيدن نداره

هر درختي كه يه روزي پير ميشه     اونو از ريشه سوزوندن نداره

كي ميشه كه منو تو                     ما بشيمو رها بشيم 

فصل مردن واسه من كي ميرسه     وقت پرواز من از اين قفسه

از من در به در اينجا چي ميخواي     بگيريد اگر كه مقصد نفسه

بوي هر گل مثال اطلسي نيست     حرفاي من مثل حرف كسي نيست

شعر من حرف قشنگ رفتنه           حرف حق تا دنيا دنياست گفتنه     

 

    

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مرداد 1384ساعت 2:25  توسط امیر  | 

هویت بی هویت
سلام دوستان

امیدوارم حال همتون خوب باشه.. امروز مطلبیو که میخوام بگم حرفیه که تو دله خیلی ها سنگینی کرده اما نمیتونن بیانش کنن چون هیچ وقت کسی بهش جوابی نداده .. خیلی دوست دارم واضح حرفمو بزنم اما............  یه شعر براتون میذارم که تقریبا میشه فهمید چی میخواستم بگم اگه خواستید میتونید به شعر خنده  از بلاگ دوستم هم یه سر بزنید .. فقط نظر یادتون نره چون واسم خیلی مهمه..

سالها میگذرد   

وتبسم کمتر

ونگاهی که به عمق ابدیت رفته

که گناه است نگاه

وگناه است اگر

چشم من ملغزد

سوی ان منزلگاه

ان که از خالق خود

خبری میجوید

مهر برلبهایش

ونگاهش مسدود

و قلم بشکسته

ودگر هیچ نگفت

او با این افکار

مرد از ترس شکست

صبح تا شب بخفت

که خدایش گفته

که به من فکر نکن

به جهانی اندیش

که فقط بشنیدی

و از ان گفت رسول

تا که مردود شوی یا که قبول

وای من میخندم

مردمان اگاهند

صبح را می بینند

نور را می فهمند                   (( زخمـــــــــــــــــی ))

 

2 نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم تیر 1384ساعت 0:27  توسط امیر  | 

لحظه دیدار
لحظه دیدار نزدیک است           

باز من بیگانه ام مستم

باز میلرزد دلم دستم

باز گویی در جهان دیگری هستم

وای نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ

وای نپریشی صفای زلفکم را دست

وابرویم را نریزی دل

ای نخورده مست

لحظه دیدار نزدیک است                    (( اخوان ))

2 نوشته شده در  پنجشنبه دوم تیر 1384ساعت 1:9  توسط امیر  | 

فراق

پس کی می اید ؟ نورش خیلی ضعیف است . شاید 2 یا 3 ابادی بالاتر باشد . شاید اصلا نیاید  . شاید هم تا به من برسد دگر اشعه ای نداشته باشد . خدایا یعنی قدرت دارد مرا همراهی کند؟ . خدایا پاهایش را استوارتر کن . من همه امیدم به همین نور است . اگر به من نرسد از ترس می میرم . چگونه توی این جنگل مخوف سر کنم؟ . این همه حیوان و این همه پستی . این همه خار و ناهمواری . راهم را چگونه پیدا کنم؟ . نور دارد نزدیک تر میشود . خدایا خودت کمکش کن . مثل این که تنها نیست . صدا هم میاید . نکند کس دیگری را همراهی کند . پس من چی ؟ . وای خدایا امیدم را نا امید نکن . نور نزدیک میشود . همراهش چند صدا هم میاید .  بله مثل این که مهمان دارد . باید منتظر شوم . یعنی چه قدر طول میکشد؟ . نور از کنارم رد میشود . چه صحنه غم انگیزی . افسوس کاش ان مهمان من بودم . صدای لا اله الا الله  مردم اذیتم میکند . نور کمکم محو میشود . و من نا امید تر از قبل . حسادت میکنم . پس کی نوبت من میشود؟

2 نوشته شده در  پنجشنبه دوم تیر 1384ساعت 1:1  توسط امیر  | 

خوب دوستان من دوباره اومدم ... امروز میخوام یه شعر براتون بذارم...  نظر یادتون نره....

خوش به حال انکس       که تهی از هر غم         به جهان فخر فروشی میکرد

 

خوش به حال انکس       که برون از هر دین        طالعش در خانه

 

                          و خودش خانه به دوشی میکرد

 

خوش به حال انکس       که تمام لحظه های خوبش      جلوی چشمش بود

 

              و دگر هیچ نخواست          راه خود را پیمود

     

              تا که یک روز نگاهش       زجهان شد مسدود

 

خوش به حال انکس          که همه زندگیش          شهوت و عیاشیست

 

یا هنرمندی که                ماورائ ذهنش             کاغذ نقاشیست

 

خوش به حال انان         که به دور از همه دغدغه ها     دل به دنیا بستند

 

یا به انهایی که              بی هویت بی فکر           سرخوشند و مستند

 

2 نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1384ساعت 23:42  توسط امیر  | 

اولین سخن
سلام عزیزان.. قبل از هر چیز خواستم بگم که من مطالبی را که در این بلاگ مینویسم قبلا اصلا روش فکر نکردم و همه مطالبم رو همان لحظه که به فکرم اومده نوشتم ... از ازاده عزیز و دیگر دوستان هم به خاطر نظراتشون ممنونم... اولین مطلبی هم که میخوام بهش اشاره کنم اینه که من هر بار درباره یه موضوع خاصی بحث میکنم و شاید بعضی از این مطالب به مزاج بعضی ها خوش نیاد...

خوب دوستان اولین موضوعی که میخام بهش بپردازم درباره دوستی و مسائل مربوط به اونه... در همینجا خیالتونو راحت کنم که توی این دوره و زمونه دوست واقعی کم پیدا میشه چه پسرش چه دخترش البته برای پسرها یا دخترها دوست هم جنس احتمالش بیشتره که خوب از کار در بیاد  اینو خیلی ها میدونن و برای خیلی ها ثابت شده  . حالا من میگم چرا این تفکر تو ذهن خیلی ها پیش میاد .. ببینید وقتی کسی با شخص دیگری رابطه برقرار میکنه و یا با دختری یا پسری تریپ لاو میریزه وقتی توی ظاهر یا شاید هم باطن از اون فرد خوبی بیش از حد میبینه اینجاست که به اون فرد وابسته میشه و میخواد خودش هم در متقابل به اون فرد خوبی کنه . تا اینجا همه چیز خیلی قشنگه اگه ادامه پیدا کنه که هیچ ولی اگه به هر دلیلی یکی از دو طرف کوچکترین حرکت منفی انجام بده یه لکه تیره توی ذهن و قلب طرف مقابلش ایجاد میکنه و شخصی که انتظار این حرکت رو از طرف مقابلش نداشته خیلی شکاک و بد بین به ادامه ماجرا نگاه میکنه و همیشه توی دوستی های دیگش هم نمیتونه کمال اعتماد رو به طرف مقابلش داشته باشه و به خاطر همین بی اعتمادی در نتیجه نمیتونه دوست خوبی برای کسی باشه چون بنای دوستی خوب همیشه باید روی اعتماد و سادگی شکل بگیره ........منتظر نظراتتون هستم .........                                                                                                         

          از دست رفیقان چه بگویم گله ای نیست            گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست

          سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم               هر لحظه جز این دست مرا مشغله ای نیست

2 نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1384ساعت 1:10  توسط امیر  |